رياست علمي، شريف ترين رياست است . [امام علي عليه السلام]
باران يعني تو بر ميگردي
 || مدیریت  ||  شناسنامه  || پست الکترونيــک  ||  RSS  ||  Atom  ||
   1   2      >
+ ومن انتم؟

سيد مسيح نصر الله :: يکشنبه 29/7/1386 ساعت 4:33 عصر


نوشته هاي ديگران()

+ ليلة المبيت

سيد مسيح نصر الله :: پنجشنبه 4/5/1386 ساعت 11:24 عصر

ليلة المبيت            اشارات        محمد علي کعبي


 


تو ميروي واو مي ماند.خدا ميداند،که اين رفتن وماندن چقدرانقلابهاي آزادي بخش را چه به هيجان در مي آورند.براي اولين بار کسي ميخواهد دست به عملياتي متفاوت بزند.بعدها شايد بگويند :(عمليات استشهادي)و اماچه فرقي ميکند ليلة المبيت باشد يا هزار شب ديگر يا هزار روز ديگر...


مهم اين است که اين مخاطره جانبخش سرمشق متنهاي بينهايت خواهد بود


حسين فهميده ها( احمد قصير ها ،اشمرها*)(* ازشهداي عملياتهاي استشهادي حزب الله لبنان)   و صدها استشهادي ديگر در راهند.


 


بگزار مرگ سرازيرشود:


 


_دور شو اي قلب جهان از حوالي شمشيرهاي برهنه.منادي تئوري آزادي و عقلانيت!دارالندوة را به آخر خط رسانده اي اما بايد بماني اگر چه ترور در سال 14 بعثت مانند عقاب برفراز کوه صبرنعره ميکشد.


صولت ندايت را به نقطه اي ديگر ببر.به جايي که هيچ کس مانع رسيدن باران به کوير نشود.کبوتران فرياد لاالله الاالله شکنجه نشوند وصداي تو به تمام جهانيان برسد


آخرين سفارشها را در گوش ذوالفغار خود زمزمه کن و برو


((_امشب در بستر من بخواب وآن پارچه سبزي راکه من هر شب روي خود ميکشيدم بر روي خود بکش تا تصور کنند من در بستر آرميده ام))


مبادا ديوارهاي نيمه کاره تمدن اسلامي از مهرباني دستهاي تو محروم شوند


برو که به قيمت جانم نخواهم گذاشت اين اتفاق بيافتد.


 


 اي حضرت فضيلتهاي بينظير:


 


ميدانم که ترس ديرزماني است در وجود تو به قتل رسيده است.ترس زير سلطه ايمان تو رنگ ميبازدومفاهيم بلند از عمق سينه چراغانيت به پرواز در می آیند.


آینه بی مثیل من!بمان و تاریخ را عوض کن .


تو جنگلی در مقابل آن آبادی هایی هستی که از دور سو سو میزنند


بگزار مرگ سر ازیر شوداگر چه تمام درختان اندامت را از ریشه درآرد میدانم  که به خاطرآنچه در قلبت میتپد می ایستی


جنگل سروهای پولادین!مبادا سیل به آبادی های عدالت گستری و خدا جویی برسد


بگذار شمشیرهای تشنه به خون ازمتن تمامی قبائل جاهلیت بر ضد حقیقت بشورند


تا تو هستی میدانم که تمدن اسلامی به ساخته شدن ادامه خواهد داد


ای حضرت فضیلتهای بی نظیر!ای جان محمد! بمان همانگونه که من میروم.


این دوحرکت در مقابل، نقطه اشتراکی دارند به نورانیت آفتاب.


به وضوح روزهایی که از متن لیلة المبیت متولد میشوند.


به حلاوت آیه ای که بعدها رهروان راهت  مدام تلاوت خواهند کرد:


ومن الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضاة الله والله رئوف بالعباد(سوره مبارکه بقره آیه 207)


نوشته هاي ديگران()

+ فراخواني مقتدر

سيد مسيح نصر الله :: دوشنبه 1/5/1386 ساعت 9:46 صبح

 


اشارات         روز مباهله            محمد علي کعبي


 


 


 


پيامبر سرشار از يقين بودوتو کلبه اي ابهام آلود


هنوز در گوشهاي ناباوريت ،آن دعوت صريح تکرار ميشود؟


هنوز سه واژه اي که از فراواني سرشارند ترس غريب درونت را کبريت ميزنند؟


((...ابنائنا ...،نسائنا... انفسنا..._نکند محمد خواص خو را به همراه بياورد...نکند به شيوه پيغمبران هنگام مباهله زانو بزند...نکند..))


مباهله را پذيرفته اي اسقف!اما ذهنت اين صخره لجوج ،هنوز سيلي خور امواج کلمات است .نميتواني برجستگي ملموس آن سه واژه را انکار کني ،تکرار ميشوند...تکرار ميشوند...در قالب فراخواني مقتدر:


((...فقل تعالواندع ((ابنائنا)) وابنائکم و((نسائنا)) و نسائکم و((انفسنا)) و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله علي الکاذبين))


انجيل را دوباره مرورکن:


 


 


اين بار روبه روي دوراهي اقرارونابودي قرار گرفته


اي.


جدل صحراي وسيعي است  که تورا به اين ورطه کشاند.


اضلاع وجودند اينان که در تدارک نفرينند.


درست ميبيني اسقف!پيامبر با خواص خود آمده است وکسائي نوراني اين پنج تن را در احاطه اي گرانبار دارد.


به آن دو نهال روشنايي نگاه کن.ببين که مسيح چه همزادان بي بديلي در اين سوي تاريخ دارد.وتونيک ميداني که اين دو هيئت نوراني چه جمع مبارک فراواني در پي آورده اند.مشقهاي جوانمردي منت دار اين سرمشقهاي بلند خواهند بود.


 


کوير دستخالي!طوفان شن را فرامو ش کن تو هيچ پرده اي نداري که روي حقيقت خورشيد بکشي نيستيت را رقم نزن مگر نميداني که روز را نميشود انکار کرد


و تو در برابر آفتابي


انجيل را دوباره مرور کن وببين، اين مقدس عفيف تورا به ياد مريم مقدس نمي اندازد؟درست حس ميکني اي ابو حارثه در فرد يت بي هماوردش تعددي بی نهایت جاری است .به سوال دلت پاسخی درخورشان داری


ببین چه بیتاب میپرسد:


این چه دارائی کامل وشاملی است که همراه محمد است؟- این زهرا است که می آید .قطعه گمشده تاریخ پیدا شده است.و تعداد بهترین زنان عالم با او تکمیل شده است


تو در برابر قرینه مادر مسیحی اسقف!هیچ زن دیگری در پی یامبر نیست گرچه وعده به نساء داده شده بودی که این سیدة نساءالعالمین است.


بانگ مرگ میوزد


توده ظلمانی درونت راقانع کن .شش روز از غدیر میگذرد و نه تنها تو که ازمکه تا مدینه تمام ذرات خاک هم علی را میشناسند.یکی است اما هزاران است مرد حماسه های پولادین.


جان نبی است این که در وعده انفسنا لبریز است .


ابو حارثه


چهره هایی میبینی


که اگراز خدا بخواهند کوهی را از جای برکنند البته خواهند کرد.


 


نوشته هاي ديگران()

+ سخن

سيد مسيح نصر الله :: دوشنبه 18/4/1386 ساعت 7:41 عصر

نامردا 35تا بازديد داشتم


روتون ميشه يه پيام هم نگذاشتين؟


 


نوشته هاي ديگران()

+ سعديا

سيد مسيح نصر الله :: يکشنبه 17/4/1386 ساعت 5:30 صبح

 



من کجا بيشتر از حق خودم خواسته ام؟


مرگ حق است به من حق مرابرگردان


نوشته هاي ديگران()

+ وزارت ارشاد در مقابله با ياهو مسنجر براي خواهران

سيد مسيح نصر الله :: يکشنبه 17/4/1386 ساعت 5:17 صبح

خواهران عزيز در صورتي که از نرم افزار فاسد ياهو مسنجر استفاده مي کنيد حتما با اين صحنه زشت آشنا هستيد،بله اين در خواست بي شرمانه اي است که بدون در نظر گرفتن شرعيات براي شما فرستاده مي شود



 


خوشبختانه شرکت سارک توليد کننده نرم افزار هاي امنيتي با نام معروف نورتون در راستاي استحکام پيوند هاي ديني با همکاري بخش آي تي جهاد سازندگي دست به ابتکار جديدي زده که قابل ستايش است.بله هم اکنون شماقسمت هايي از پيش نمايش نرم افزار نورتون آنتي بوي(پسر) را مشاهده مي فرمائيد



 


اين نرم افزار که در نوع خود بي نظير است بر روي ياهو مسنجر شما نصب شده و در هنگام دريافت کردن پيغام به آناليز آن مي پردازد
در صورتي که پيغام دهنده پسربوده و در ليست شما موجود نباشد از بر قراري ارتباط جلوگيري خواهد شد
بانک اطلاعاتي اين نرم افزار به صورت خود کار به مرکز امر به معروف و نهي از منکر منطقه متصل شده و نرم افزار را به روز مي کند


از قابليت هاي مهم اين نرم افزار انعطاف پذيري آن است که در قسمت پائين به برخي از آنان اشاره مي شود



 


در تصوير بالا شما تنظيمات مربوط به سيستم نامحرم ياب خود کار را مشاهده مي فرمائيد.برنامه اين امکان را براي خواهران عزيز فراهم مي آورد تا در صورت يافت شدن نامحرم به صورت خودکار صيغه محرميت توسط نرم افزار جاري شود و آي دي مورد نظر به ليست دوستان اضافه گردد









در قسمت بالا طبق تنظيمات پس از يافتن نامحرم صيغه جاري شده و سوال "آيا وکيلم؟" از کاربر پرسيده مي شود
اين نرم افزار که تا سال آينده قابل بهره برداري خواهد بود يکي ديگر از مشت هاي محکميست که به دهان آمريکا کوبيده مي شود


نوشته هاي ديگران()

+ خدا

سيد مسيح نصر الله :: يکشنبه 17/4/1386 ساعت 5:12 صبح


مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت


در بين کار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت


آرايشگر گفت:من باور نميکنم خدا وجود داشته با شد


مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : کافيست به خيابان بروي و ببيني


مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي


و درد و رنج وجود داشته باشد؟


مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت


به محض اينکه از آرايشگاه بيرون آمد


مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و کثيف


با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت


مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند


مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟


من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب کردم


مشتري با اعتراض گفت


پس چرا کساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند


"آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميکنند


مشتري گفت دقيقا همين است


خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميکنند!


براي همين است که اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد


نوشته هاي ديگران()

+ کفشهاي گاندي

سيد مسيح نصر الله :: يکشنبه 17/4/1386 ساعت 4:53 صبح


 


 


روزي گاندي در حين سوار شدن به قطار، يک لنگه کفشش در آمد و روي خط آهن افتاد. او به خاطر حرکت قطار نتوانست پياده شود و آن را بردارد. در همان لحظه، گاندي با خونسردي لنگه کفش ديگرش را از پا در آورد و آن را در مقابل ديدگان حيرت زده ي اطرافيان، طوري به عقب پرتاب کرد که نزديک لنگه کفش قبلي افتاد.


 


يکي از همسفرانش علت امر را پرسيد. گاندي خنديد و در جواب گفت: مرد بينوايي که لنگه کفش قبلي را پيدا کند، حالا مي تواند لنگه کفش ديگر را نيز برداشته و از آن استفاده کند.


نوشته هاي ديگران()

+ پيغام

سيد مسيح نصر الله :: يکشنبه 17/4/1386 ساعت 4:50 صبح

 

 

 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

ايميلي بدستم رسيد که بي کم کاست در اينجا مي گذارم...

امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي. تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد. احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي. آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي ...

دوست و دوستدارت:خدا

نوشته هاي ديگران()

+ ديدني ها؟

سيد مسيح نصر الله :: يکشنبه 17/4/1386 ساعت 4:46 صبح

 



 


ميدوني چرا وقتي گريه ميکني چشاتو ميبندي ؟وقتي ميخواي بخندي يا کسي رو بوس کني و وقتي ميخواي تو رويا بري چشاتو ميبندي ؟ چون قشنگترين چيزهاي دنيا ديدني نيستند.


نوشته هاي ديگران()

+ وکسي هيچ صدايي نشنيد

سيد مسيح نصر الله :: يکشنبه 17/4/1386 ساعت 4:42 صبح

آن شب سرد که من از ميکده برميگشتم ، نگهم قصه چشمان تو را ميدانست
و چه شبها که دلم بنده آغوش تو بود
وتو ميدانستي
جاده سرد جدايي، که غم انگيزترين خاطره هاست
آخر آن لحظه رسيد، ودر آن ظلمت سرد
و در آن خانه شوم
شيشه قلب من آرام شکست،
و کسي هيچ صدايي نشنيد

نوشته هاي ديگران()

+ قدرت محبت

سيد مسيح نصر الله :: يکشنبه 17/4/1386 ساعت 4:41 صبح

اين يک داستان واقعي است.



سالها پيش، در کشور آلمان زن و شوهري زندگي مي کردند. آنها هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند. يک روز که براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند، ببر کوچکي در جنگل نظر آنها را به خود جلب کرد.



مرد معتقد بود نبايد به آن بچه ببر نزديک شد. به نظر او، ببر مادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت؛ پس اگر احساس خطر مي کرد، به هر دوي آنها صدمه مي زد.



اما زن، انگار هيچ يک از جملات همسرش را نمي شنيد. خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش کشيد. دست همسرش را گرفت و گفت: عجله کن! ما بايد همين الآن سوار اتومبيلمان شويم و از اينجا برويم.



آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به اين ترتيب، ببر کوچک عضوي از اعضاي اين خانواده ي کوچک شد و آن دو با يک دنيا عشق و علاقه به ببر رسيدگي مي کردند.



سالها از پي هم گذشت و ببر کوچک در سايه ي مراقبت و محبت هاي آن زن و شوهر، حالا تبديل به ببر بالغي شده بود که با آن خانواده بسيار مأنوس بود.


 


در گذر ايام، مرد درگذشت و مدت زمان کوتاهي پس از اين اتفاق، دعوتنامه ي کاري براي يک مأموريت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسيد.



زن با همه ي دلبستگي بي اندازه به ببري که مانند فرزند خود با او مأنوس شده بود، ناچار شد شش ماه کشور را ترک کند و از دلبستگي اش دور شود.



پس تصميم گرفت ببر را براي اين مدت به باغ وحش بسپارد. در اين مورد با مسئولان باغ وحش صحبت کرد و با تقبل کل هزينه هاي شش ماهه، ببر را با يک دنيا دلتنگي به باغ وحش سپرد و کارتي از مسئولان باغ وحش دريافت کرد تا هر زمان که مايل بود، بدون ممانعت و بدون اخذ بليت به ديدار ببرش بيايد.



دوري از ببر برايش بسيار دشوار بود. روزهاي آخر قبل از مسافرت، مرتب به ديدار ببرش مي رفت و ساعت ها کنارش مي ماند و از دلتنگي اش با ببر حرف مي زد.



سرانجام، زمان سفر فرا رسيد و زن با يک دنيا غم دوري، با ببرش وداع کرد.



بعد از شش ماه که مأموريت به پايان رسيد، وقتي زن بي تاب و بي قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند، در حالي که از شوق ديدن ببرش فرياد مي زد: عزيزم، عشق من، من برگشتم. اين شش ماه دلم برايت يک ذره شده بود. چقدر دوري ات سخت بود، اما حالا من برگشتم، به سرعت در قفس را گشود؛ آغوش را باز کرد و ببر را با يک دنيا عشق و محبت و احساس در آغوش کشيد.



ناگهان، صداي فريادهاي نگهبان قفس فضا را پر کرد: نه! بيا بيرون! بيا بيرون! اين ببر تو نيست. ببر تو، بعد از اينکه اينجا رو ترک کردي، بعد از شش روز از غصه، دق کرد و مرد. اين يک ببر وحشي گرسنه است!



اما ديگر براي هر تذکري دير شده بود. ببر وحشي، با همه ي عظمت و خوي درندگي، ميان آغوش پر محبت زن مثل يک بچه گربه رام و آرام بود.


نوشته هاي ديگران()

+ باتوعهد ميبندم

سيد مسيح نصر الله :: يکشنبه 17/4/1386 ساعت 4:38 صبح




 


نمي توانم عهد کنم که تغيير نخواهم کرد.


نمي توانم عهد کنم که خُلقيات متفاوت نخواهم داشت.


نمي توانم عهد کنم که گاهي احساسات تو را جريحه دار نخواهم کرد.


نمي توانم عهد کنم که  آشفته نخواهم شد.


نمي توانم عهد کنم که همواره قوي خواهم بود.


نمي توانم عهد کنم که قصوري نخواهم کرد.


اما.......


مي توانم عهد کنم که همواره پشتيبان تو خواهم بود.


مي توانم عهد کنم که افکار و احساساتم را با تو سهيم خواهم کرد.


مي توانم عهد کنم که تو را آزاد خواهم گذارد تا خودت باشي.


مي توانم عهد کنم که هر کاري بکني، درکت خواهم کرد.


مي توانم عهد کنم که با تو کاملا صادق خواهم بود.


مي توانم عهد کنم که با تو خواهم گريست و خواهم خنديد.


مي توانم عهد کنم که کمکت خواهم کرد به هدف هايت برسي.


اما.......


بيش از همه


مي توانم عهد کنم که دوستت خواهم داشت


نوشته هاي ديگران()

+ غم وشادي

سيد مسيح نصر الله :: يکشنبه 17/4/1386 ساعت 4:37 صبح


 


در يکي از روزهاي ارديبهشت، شادي و غم در کنار درياچه اي همديگر را ديدند. به هم سلام دادند و کنار آب هاي آرام نشستند و گفتگو کردند.


 


شادي از زيبايي هاي درون زمين سخن گفت، از شگفتي هاي هر روزه ي زندگي در دل جنگل و در ميان تپه ها و از آوازي که سپيده دمان و شامگاهان شنيده مي شود.


 


آنگاه غم سخن گفت و با هر آنچه شادي گفته بود، موافقت کرد؛ زيرا غم، جادوي آن لحظه و زيبايي اش را مي فهميد. غم هنگامي که از زيبايي ماه ارديبهشت در مرغزار و در ميان تپه ها سخن مي گفت، بياني شيوا داشت.


 


شادي و غم زماني دراز سخن گفتند و درباره ي هر آنچه که مي دانستند، با هم تفاهم داشتند.


 


دو شکارچي از آن سوي درياچه مي گذشتند. هنگامي که اين سوي آب را نگاه کردند، يکي از آنان گفت: نمي دانم آن دو نفر کيستند؟ ديگري پاسخ داد: اما من فقط يک نفر مي بينم.


 


شکارچي اول گفت: اما دو نفر آنجا هستند. شکارچي دوم گفت: من در آنجا فقط يک نفر را مي توانم ببينم، تصويري که در درياچه افتاده نيز تصوير يک نفر است.


 


شکارچي اول گفت: نه، دو نفرند. تصويري که در آب راکد افتاده است از آنِ دو نفر است.


 


اما مرد دوم تکرار کرد: من تنها يک نفر را مي بينم. و ديگري باز گفت: اما من به وضوح دو نفر را مي بينم.


 


تا به امروز، هنوز يکي از شکارچي ها مي گويد که ديگري لوچ است و دو تا را مي بيند؛ در حالي که آن ديگري مي گويد: دوست من کمي کور است.


 


                                                                    جبران خليل جبران


نوشته هاي ديگران()

+ دزدکلوچه

سيد مسيح نصر الله :: يکشنبه 17/4/1386 ساعت 4:36 صبح

شبي در فرودگاه، زني منتظر پرواز بود و هنوز چندين ساعت به پروازش مانده بود. او براي گذران وقت به کتابفروشي فرودگاه رفت و کتابي گرفت و سپس، پاکتي کلوچه خريد و در گوشه اي از فرودگاه نشست.


 


او غرق مطالعه ي کتاب بود که متوجه مرد کنار دستي اش شد که بي هيچ شرم و حيايي، يکي دو تا از کلوچه هاي پاکت را برداشت و شروع به خوردن کرد. زن براي جلوگيري از بروز ناراحتي، مسئله را ناديده گرفت. زن به مطالعه ي کتاب و خوردن هر از گاهي کلوچه ادامه داد و به ساعتش نگاه کرد. در همين حال دزد بي چشم و روي کلوچه؛ پاکت او را خالي کرد. زن با گذشت لحظه به لحظه، بيش از پيش خشمگين مي شد. او پيش خود انديشيد: اگر من آدم خوبي نبودم، بي هيچ شک و ترديدي چشمش را کبود کرده بودم!


 


با هر کلوچه اي که زن از داخل پاکت برمي داشت، مرد نيز برمي داشت. وقتي که فقط يک کلوچه داخل پاکت مانده بود، زن متحير ماند که چه کند. مرد در حالي که تبسمي عصبي بر چهره اش نقش بسته بود، آخرين کلوچه را از پاکت برداشت و آن را نصف کرد.


 


مرد در حالي که نصف کلوچه را به طرف زن دراز مي کرد، نصف ديگر را در دهانش گذاشت و خورد. زن نصف کلوچه را از دست او قاپيد و پيش خود انديشيد: اوه، اين مرد نه تنها ديوانه است، بلکه بي ادب هم تشريف دارد. عجب، حتي يک تشکر خشک و خالي هم نکرد!!


 


زن در طول عمرش به خاطر نداشت که تا اين حد آزرده خاطر شده باشد، به خاطر همين وقتي که پرواز او را اعلام کردند، از ته دل نفس راحتي کشيد.


 


سپس وسايلش را جمع کرد و بدون اينکه حتي نيم نگاهي به دزد نمک نشناس بيفکند، راه خود را گرفت و رفت.


 


زن سوار هواپيما شد و در صندلي خود جا گرفت. سپس دنبال کتابش گشت تا چند صفحه ي باقيمانده را نيز به اتمام برساند. دستش را در کيفش برد، از تعجب کم مانده بود در جاي خود ميخکوب شود. پاکت کلوچه اش در مقابل چشمانش بود!


 


زن با يأس و نااميدي، نالان به خود گفت: پس پاکت کلوچه، مال آن مرد بوده و اين من بودم که از کلوچه هاي او مي خوردم!! ديگر براي عذر خواهي خيلي دير شده بود. حزن و اندوه سراپاي وجود زن را فرا گرفت و فهميد که بي ادب، نمک نشناس و دزد، خود او بوده است.


نوشته هاي ديگران()

   1   2      >

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[29/7/1386- 4:33 ع] ومن انتم؟
[4/5/1386- 11:24 ع] ليلة المبيت
[1/5/1386- 9:46 ص] فراخواني مقتدر
[18/4/1386- 7:41 ع] سخن
[17/4/1386- 5:30 ص] سعديا
[17/4/1386- 5:17 ص] وزارت ارشاد در مقابله با ياهو مسنجر براي خواهران
[17/4/1386- 5:12 ص] خدا
[17/4/1386- 4:53 ص] کفشهاي گاندي
[17/4/1386- 4:50 ص] پيغام
[17/4/1386- 4:46 ص] ديدني ها؟
[17/4/1386- 4:42 ص] وکسي هيچ صدايي نشنيد
[17/4/1386- 4:41 ص] قدرت محبت
[17/4/1386- 4:38 ص] باتوعهد ميبندم
[17/4/1386- 4:37 ص] غم وشادي
[17/4/1386- 4:36 ص] دزدکلوچه
[همه عناوين(77)][آرشيو شده ها]

About Us!
باران يعني تو بر ميگردي
سيد مسيح نصر الله[77]
Link to Us!

باران يعني تو بر ميگردي

Hit
مجوع بازديدها: 3995 بازديد

امروز: 3 بازديد

ديروز: 9 بازديد

Day Links
دلگويه هاي برادرم [86]
تحليل [44]
جنجال [85]
طلبه اي از نسل سوم [43]
[آرشيو(4)]


Archive


قبل از این [19]
باحالترین مطالب هم گریه هم خنده [15]
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود [11]
نیمه اول تیر 86 [15]

LOGO LISTS


In yahoo

يــــاهـو

My music

Submit mail

نام:

ايميل: